خرید بک لینک
دنیای من؟ یه کف دست روی سقف سرد یک گور

برچسب: نویسنده: مبین مقدم تاريخ: دوشنبه 29 آبان 1402 ساعت: 21:02

من فقط به درد درس خوندن و تحقیق علمی و کسب دانش میخورم

برای کار کردن ساخته نشدم.

نمیدونم اطرافیانم چرا اینو نمیفهمن

و چرا خداوند عالمیان با توجه به این ویژگیِ من

من رو پولدار نیافریده؟ :(

بابا این که زندگی نشد که.

نوشته شده در شنبه بیستم آبان ۱۴۰۲ساعت 0:42 توسط mahtab| |

برچسب: نویسنده: مبین مقدم تاريخ: دوشنبه 29 آبان 1402 ساعت: 21:02

اولیش همون شبی بود که دایی فوت شده بود و خونه شون بودیم.چندساعتی گذشته بود و یه سری مهمونا رفته بودنو هر کی یه گوشه برا خودش زانوی غم بغل کرده بود.دختر داییم رفته بود بچه پسرداییمو (پسر دو ساله و نیمه و به شدت بانمک) از اشپزخونه بیاره بیرون چون تو دست و پا بود و اونم شدید مقاومت میکرد و وقتی حریف عمه اش نشد یه فحش آبدار ناموسی نثارش کرد:)))من چنان از رو گریه شیفت شدم رو خنده و ترکیدم که انگار نه انگار دایی مرده:))))))))))))))))))))))))))یعنی همه ترکیدناااااااا:)))) مطمئنم داییم هم خودش داشت میخندید:)))))))..بعدی، مراسم سومش بود که قبلش نزدیکان ناهار خونه دایی بودننوه خالم (دختر حدودا 1/5 ساله) گرسنه اش یود و رفته بود تو حیاط چسبیده بود به دیگ غذا و گریه میکرد :)))))))))))))ینی به زور جداش کردن اوردنش تو خونه و یه بشقاب ریختن دادن بخوره صداش بیفتهوای خدایا یاد قیافه اش میفتم میترکمممم :)))))..صحنه سوم که خدا رو هزار بار شکر از چشم خیلیا دور موند روز چهلم تو مسجد بودکه مداح یک سره داشت روضه میخوندو ساعت مراسم تموم شده بود اما این بس نمیکردتا اینکه مامانم از گریه زیاد حالش بد شدو با عروسمون دوییدیم براش اب بردیم و آرومش کردیمکه یهو خاله ام رو به باندی که ازش صدای مداح میومدیه چیزی گفت که نمیتونم بنویسمش اما تا شعاع 1 متریمون هر کی شنید زد زیر خنده و دنبال راهی بودن خنده شونو کسی نبینه. صحنه اخرالزمانی ای بود :)))))))) نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان ۱۴۰۲ساعت 16:0 توسط mahtab| |

برچسب: نویسنده: مبین مقدم تاريخ: چهارشنبه 10 آبان 1402 ساعت: 1:07

شبایی که خوابم نمیبره میرم پشت پنجره بیرونو نگاه میکنم.گربهها تردد های مشکوکی میکنندائما در حال طی کردن طول و عرض کوچه هستن گاهی اروم میرن و دور و بر رو چک میکننگاهی تند قدم برمیدارن. گاهی وسط راه رفتن میایستن و طولانی مدت زل میزنن به پشت سرشون بعد یهو میدوان.چه مرگتونه خب؟ بگیرید بکپید دیگه. شاید بگید به تو چه؟اخه چند وقت پیش شب خونه یکی از دوستامکه گربه داره بودم و گربهش تا صبح نذاشت بخوابمانقد که تو خونه راه رفت و اینور اونور پرید.صبحش به دوستم گفتم؛ گفت این همیشه شبامثل روح سرگردان تو خونه میچرخهما هم عادت کردیم و حالیمون نمیشهولی احتمالا چون تو باهاش بازی کردی هیجان زده شده بودو نمیخوابید. [پدرسگ] نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان ۱۴۰۲ساعت 0:21 توسط mahtab| |

برچسب: نویسنده: مبین مقدم تاريخ: چهارشنبه 10 آبان 1402 ساعت: 1:07

کوروش آسوده بخواب که مردم سرزمینت به چوخ رفتن.

برچسب: نویسنده: مبین مقدم تاريخ: چهارشنبه 10 آبان 1402 ساعت: 1:07

صفحه بندی